مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

316

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

حكايت ابو قير و ابو صبر و از جملهء حكايتها اينست كه : در شهر اسكندريه ، دو مرد بودند يكى صباغ كه ابو قير نام داشت و ديگرى دلاك كه ابو صبرش ميگفتند . و با يكديگر همسايه دكان بودند . و آن صباغ ، مردى دروغگو و شرير و بىشرم بود و همه گونه صباغت خوب ميدانست . و لكن با هيچكس سخن راست نمىگفت و اگر كسى متاعى از بهر صباغت نزد او مىآورد ، نخست اجرت خود ميگرفت و در اكل و شرب صرف ميكرد و او را خورش و پوشش ، لذيذ و فاخر بود . وقتى كه خداوند متاع نزد او آمده ، متاع از او ميخواست ، در جواب ميگفت : فردا پيش از آفتاب بيا تا متاع ترا رنگ كرده بدهم . خداوند حاجت ، سخن او باور كرده ، مىرفت . صباغ با خود ميگفت كه : يك امروز هم غنيمتست . پس چون فردا ميشد ، خداوند متاع ، حسب الوعده ميآمد . صباغ ميگفت : فردا بيا . كه من ديروز كار نكردم و مهمان داشتم . چون فردا شود ، پيش از آفتاب نزد من آى و متاع خويش رنگ گشته بگير . پس روز سيم ، خداوند متاع نيز ميآمد . صباغ ميگفت :